سرگرمی
سرگرمي  
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه
چت باکس




از تمامی عزیزانی که تولد مرا تبریک گفته و و در تسلی روح اینجانب مشارکت فرموده اند بسیار سپاس گزارم . مؤدب


موضوعات مرتبط: تفریحی
[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ فخری ]

بسلامتی اون روزی که من میمیرم

با لباس سیاه میای سر قبرم غبارو با دستات کنار میزنی

و میبینی که نوشته "دیرنیومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 7:38 قبل از ظهر ] [ فخری ]

چه زود ازبودن کنارمان خسته شدی

چه زود در میان خاطرات محو شدی

چه زود شمع های وجودت خاموش گشتند

چه زود و چه زودتر به باد فراموشی سپرده شدی

"غزلکم"

زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم

رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم

شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی...

به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی

اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست

با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم...

می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم...

اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی...

عجیب دلم هوایت را کرده

کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی

چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم

چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند

نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد

دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم...

کاش معجزه شود...

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 7:32 قبل از ظهر ] [ فخری ]

به خدای عاشــــــــــــــــــــــ ـــــقان سوگنـــــــــــــــــــــ ـــد...
که اگر بدانمـــــــــــــــــ که دوستـــــــــــــــــــــ م نداری،
گریــــــــــــــــــــــ ــــه نمی کنم . . . بلکه آرزو می کنـــــــــــــــــــــم،
کسی را دوستـــــــــــــــــــــ ـــــــــ بداری که دوستــــــــــــــــت نداشته باشد !!!




مدتیـــــــست دلـــــــم شکســـــــــــته از همان جای قبلـــــی ... !
کاش میشد آخر اسمــــــت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی ... !
کاش میشـــــــد فریاد بزنم : " پایــــــان"




من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم!
تمام لرز و ترس من آن زمان است
که به نسیمی خو کنم و دیگر نوازشش تکرار نشود ...



می بخشم كسانی را كه هر چه خواستند با من، با دلم،با احساسم كردند
و مرا در دور دست خودم رها كردند
پروردگارا به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نكشم
برای كسانیكه دلم را شكستند



بوی تنهایی می دهد این تن
تنی که جایگاه بوسه های توست
بیا و مرا در آغوشت غرق کن میخواهم بمیرم زیر بوسه هایت



راستی همین حالا که وقت خنده و شادی مان است بگویم:
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی حتما برو .
بی معطلی . . . چون نمی بایست کار به شک می رسید
که بیاندیشی یا نیاندیشی
همان لحظه ی شک کار تمام است !



برای رسیدن به توست که پرواز می كنم ،نكند كه قفس باشی؟؟!!




دوری مان برای تو نمی دانم چگونه می گذرد ...
اما برای من .... انگار بر گلویم خنجر گذاشته اند و نمیبُرند .... !!!
[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 11:8 قبل از ظهر ] [ فخری ]

از من فاصله بگیر !
هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت !
از من فاصله بگیر ! خسته ام از امید های کوتاه...



بعضی ها از دور می درخشند!!!!
نزدیک که می شوی یک تکه شیشه ی شکسته بیشتر نیستند...




صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛
نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم ...




گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد کفش هایش را در بیاورد،
یواشکــــی نوکـــــ پا، نوکــــــ پا از خودش دور شـــــــــود،
بعد بزند به چاکـــــــــــــــ ... فرار کند از خودشـــــــــــ !!!




هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود
آه ، این درد مرا می فرسود :
" او به دل عشق دگر می ورزد "
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد !
بر سرم دست کشید در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم که دلش با دل من سرد شده است...



یک وقت هایی در زندگی می رسد که باید دستت را بزنی زیر چانه ات
و جریان زندگی ات را فقط تماشا کنی...



آدمایی که از یه رابطه طولانی اومدن بیرون ، خطرناکن !
چون فهمیدن که میشه یه رابطه رو تموم کرد و زنده موند ...




چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند
و پرستش و تقوی و نیکی نیز در آنها زشت و آلوده و پلید است؛
و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند
و خطا و هوس و گناه نیز در آنها زیبا و پاک و زلال است.
دکتر علی شریعتی



تناقض عجیبی است بین دروغهای وقت عشقبازی و راستگویی محض بعد از آن...




عجیب است دریا ، همین که غرقش میشوی پس میزند تو را ، مثل تو !

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 11:7 قبل از ظهر ] [ فخری ]
   م عزیز ! 

   دلم برایت تنگ شده ...

                    م عزیز !  به نوشته های گذشته م سرک کشیدم و دوباره تازه شد داغی که به دلم گذاشتند ... داغی که گذاشتی !!!! ... خودم داغ به دل گذاشتم !!!!

         م عزیز ! هنوز که هنوزه   بیتابم از این سوختن .... نه خاموش می شوم نه ذوب !

        کمکی برسان  !!!! من گم شده ام در تو ... هرجا میرسم پایان است ... هرجا می رسم تویی ...

        م عزیز ! میان تمام خواب های دنیا هم اگر سرگردانم کنی ، من بیدار چشمهایت می مانم ....

         م عزیز ! من هنوز درست دو قدم مانده به تو  با خودم معامله می کنم ....  می خواهم در عطش رسیدن به دستهای تو بسوزم ....  م عزیز ! بگذار خاکستر شدن را تجربه کنم ....

     م عزیز !  عمری است همه شوقم از آمدن به سوی تو ، (( نرسیدن است ))  درست  دو قدم مانده به تو  ...

                " من زیباترین در راه مانده جهانم "

 

    پ ن :  دستی هست این روزها .... دستی هست که مرا   تمام مرا    دنیای مرا .....  بی واسطه ... بی تخیل .... گره گره   به تو می بافد ....

             بی ربط :   جشن تولد نداشتم اما ...

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 11:4 قبل از ظهر ] [ فخری ]
      آنجا که اسمش را دل گذاشته اند، 


                آن قسمتی که کمی پایین تر از مغز قرار میگیرد، پایین تر ولی نافرمان تر!

                 به هر کجا که بخواهد میرود و اجازه ای هم از تو نمیگیرد! نه از تو، نه از مغزت، نه از وجدانت، نه از هیچ جای دیگرت!

                       به خودت می آیی و میبینی افسارت را به دست گرفته و با خودش میبرد...

وقتی بالای ابرها که میرود که هیچ!

      وای آن دم که تو را با خود به قعر اشک میبرد...             

         احترام بگذار،

           به اشکهایت وقتی بی محابا بر چهره ات می دوند،

     به تپشهای قلبت که بر سینه ات می کوبند،  

                       به تمامی نشانه های آسمانی عشق احترام بگذار.

آن ها را بپذیر و روی قلبت حک کن، برای همیشه،

برای ابد... .

               فقط برای خودم هستم مـــن ؛

                   همچین که -سُکوت- می کنی
                دلَت-     آشوب می شود.
       پُر   از-کلمه- هایی
     که نمی دانی از کجا-سَرازیر- می شوند در دلت یا شاید
       یک جایی میان آن جسم صنوبری  -می جوشَند-
    و باز دوباره یک تکه کاغذ    -کاهی-   برمی داری
  و   یک- خودکار آبی  -آسِمانی-
         روان می شوی و از چشمش
                                               -می باری-

        -نُقطه - را می گذارم و سر ِ خط ِ -بَعد- می نویسم

             بیا که شبها تنهایی میترسم  بیا این بغض هی اشک نمی شود  هی اشک نمی شود

بیا که دیگر تمام شدم .... !!!!!

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 11:3 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

ﺗﮏ ﺧﻮﺭﯼ


ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻝ ﻫﺎﺵ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ . ﻫﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ.ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﺻﻔﺪﺭ ﺁﻗﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺳﯽ . ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . ﻫﯽ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﺮﺩﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯽ . ﻫﯽ ﺑﯽ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ ﻭﻗﺖﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺍﻣﺎ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﻭ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﺍﯾﻦﺑﺨﺶ ﺍﺯ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﭘﺮ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﮐﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﻫﺎﻭﺱ ﮐﻮﭺ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻪﺳﻨﺘﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻓﺼﻮﻝ . ﻟﺨﺖ ﻭ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﯽ ﻭﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯼ ﮔﺎﺯ . ﺍﮔﺮ ﺯﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺶﮐﻢ ﮐﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ . ﺍﮔﺮ ﺳﺒﺰﯼ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻭﮐﻤﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﭼﺮﺑﯽ ﺍﺯ ﺷﮑﻤﺖ ﺑﻪ ﺟﺮ ﻋﻀﻠﻪ ﻟﻤﺲ ﮐﻨﯽ، ﮔﺮﺩﻭ
ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﯽ ﻭ ﺳﺒﺰﯼ ﮐﻮﮐﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﻭ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺗﺨﻢﻣﺮﻍ ﻣﯽ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻭ ﻧﻤﮏ ﻭ ﻓﻠﻔﻞ ﻭ ﺯﺭﺷﮏ ﻭ ﺗﺎ ﭼﻨﺪﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻟﻢ ﺩﺍﺩﯼ ﻭ ﺗﺴﺖ ﮐﻮﮐﻮ ﻭ ﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﻭﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ . ﻧﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺭﺍﻭﯼ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥﺧﻮﺭﺷﺖ ﺑﺎﻣﯿﻪ ﻭ ﺑﺎﺩﻣﺠﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﻮﺭﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﮔﺎﺯ ﺟﻮﺵ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ . ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺑﺎﺷﺪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﻏﺮﯾﺐ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﻤﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﻭﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻨﺎﺻﺮ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ...

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 11:0 قبل از ظهر ] [ فخری ]

شهر از بالا زیباست ؛

و آدم ها از دور جذاب ...

فاصله مناسب رو حفظ کنیم


تا دوست داشتنی بمونیم


 


[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ فخری ]
♥مدتهــــاست ؛ دلــــم شروعـــے تــآزه مـے خواهــد

تــ♥ـــــو بیـــآ ....

♥مـــرآ دوبــــآره آغــــآز کـــــــــن ... : *♥♥♥

 

 
ﻧﺒــــــآﺵ ﺣﺮﻓـﮯ ﻧﯿﺴـتــ ،

ﺁﻧﺠـآ ﮐـﮧ ﺑـآﯾــــــﺪ ﺑـآﺷـﮯ ﻫﺴـﺘـﮯ ؛

ﺍﯾﻨﺠـآ ﺩﺭ ﻗﻠــــــﺒـﻢ . . . : *
 

من بارهاشماره ات رامیگیرم!
و کسی در گوشم مدام زمزمه میکند
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است
من برایش از تو میگویم
!

  اما اوسرحرفش میماند


40.jpg

 

 

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ فخری ]

مات شدم
از رفتنت !
هیچ میز ِ شطرنجی هم درمیان نبود
این وسط فقط یک دل بود
که دیگر نیست!
.
.
.
ای کاش . . .
قانون همه ی دوستی ها این بود :
یا رفاقت تعطیل ..
یا جدایی هرگز ..!
.
.
.
دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند که،
نه کسی گفت چرا و نه کسی فهمید چرا !
.
.
.
آتش زدن به یک “سرنوشت”
کبریت نمی خواهد که !!
“پـــا” می خواهد …
که لگد بزنی به همه دارایی یک نفر …
و …
بـــــــــروی .. !!
.
.
.
هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟
نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !
.
.
.
جـــدایــی مــان ؛
هیــچ یکـــ از تشــریفــاتــــ آشــنایمــانــــ را نــداشتـــ
فقــط تــو رفـــتــی
و منــــ ســعیــــ کـــردمـــ
ســـ ــنگــــ دل بــاشـــمــــ
.
.
.
صدای پای تو که می روی
و صدای پای مرگ که می آید…
دیگر چیزی را نمی شنوم !
.


.
.
درد دارد…
وقتی با نسیمی برود…
کسی که به خاطرش به طوفان زده ای…
.
.
.
نباشی؛
برای ِ من هیچ اتفاقی نمی‌افتد!
فقط گاهی موهایِ صورتم سفید می‌شود
گاهی موهایِ سَرم می ریزد . . .
.
.
www.3ali3.com
.
.
چشمان مرا به چشمهایش گره زد
بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولی نه طبق قانون وداع
یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد . . .
.
.
.
خنک شدى ؟
اما من هنوز داغم از رفتنت در این سرماى بى رحم !
.
.
.
درنگ
عجب دنیای عجیبیست!
رفتن و ماندن من به یک نقطه بند بود
زمانی که گفتی”برو”
چقدر عاشقانه می شد ، اگر نقطه اش بالا بود . . .
.
.
.
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود
چه بیقرار بودی زودتر بروی
از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی…
من سوگوار نبودنت نیستم !!
من شرمسار این همه تحملم …
.
.
.
همیشه جرات عاشقانه جدا شدن رو داشته باش
اما حقارت به زور نگه داشتن رو به دوش نکش
.
.
.
کار سختی پیش رو دارم : بعد از رفتنت باید زنده بمانم !
.
.
.
عیسی را،
به صلیب هم نمی کشیدند ،
می کشتند
مثل تو،
که اگر مرا از یاد نمی بردی ،
می رفتی
.
.
.
هنوز هم مثل انشاهای دوران دبستان با نتیجه گیری مشکل دارم . . .
“ چرا رفتی ؟ ”
.
.
.
ســـوم
هفتــــم
چهلـــم
ســـــال . . .
چنـــد ســــال دیگــــر
بایــــد عــــزادار نبـــودن هایـــــت باشــــــم . . .؟
.
.
.
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد …
فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد …
فقط رفت … فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم …
.
.
.
یادت هست…؟!
روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟!
و من سکوت کردم…
دیدی …! جاده جایی نرفت…!
آن که رفت ، تو بودی
راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست
همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را  . . .
.
.
.
من زبان برگ ها را می دانم …
مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی
پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …
.
.
.
آن روز که تو رفتی
از آن سو
و من هم از این سمت،
دنیا به دو پاره شد
به سویی و به سمتی
.
.
.
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی …. ؟!
.
.
www.3ali3.com
.
.
روزی ازم پرسیدی بزرگترین آرزوت چیست ؟
گفتم بر آورده شدن آرزوی تو !
ولی ندانستم آرزوی تو جدایی از من است . . .
.
.
.
آنـــــقـَـدر پـُشــتـــِ سـَـرَت آب ریخــتــمــــ…
کــ ه تَـمـامـــِ کـوچـه سـَـبـز شـُـد !
پـــس چـِـرا نـیـامـدی ؟!
.
.
.
هوای بوی تنت را کرده ام ، می دانی . . .
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است . . . !
.
.
.
همه یهویی ها خوبن :
یهویی بغل کردن
یهویی بوسیدن
یهویی دیدن
یهویی سورپرایز کردن
یهویی بیرون رفتن
یهویی دوست داشتن
یهویی عاشق شدن
اما امان از یهویی رفتن !
.
.
.
پرنده ی مهاجری که مقصودش کوچ است؛
به ویرانی لانه اش فکر نمی کند!
.
.
.
ابراهیم که نیستم میگذاری میروی …
این آتش نبودنت بر من گلستان نخواهد شد !!!
.
.
.
رهایم کردی چرا که برهنگیت را نجوییدم ،
بوسه هایت را نطلبیدم و طعم گس گناه را نچشیدم !
رهایم کردی چرا که عشق ورزیدم !
.
.
.
از تراکم ابرها می ترسم
می روی
چتری برایم بگذار
تنها
زیر شلاق باران می ترسم
.
.
.
ای کاش آشنایی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود
یا مرا با او نمی کردی آشنا یا مرا از او نمی کردی ، جدا . . .
.
.

.
.
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم . . .
.
.
.
او می رود دامن‌کشان
او می رود دامن‌کشان
او می رود دامن‌کشان
من…
زهر ِ تنهایی چشان…
و سالهاست،
…رفتنش هر غروب ، در ذهنم تکرار میش

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ فخری ]

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

 

 

بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانه ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته ام ای ‌دوست
ناراضی ام اما گله ای از تو ندارم

در سینه ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس های خودم را بشمارم

از غربت ام اینقدر بگویم که پس‌ از تو
حتی ننشسته‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان حوصله کن میرسد آنروز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرینِ گل سرخ بر این شرم که نگذاشت
یکبار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم
[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ فخری ]
خدایا...

بابت آن روز

که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!!

من عصبانی بودم

برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد

 

و مــــــــــن پا فشاری می کردم...

 

 

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 10:32 قبل از ظهر ] [ فخری ]

خدایا
به فکرمان.............منطق

به قلبمان...............آرامش

به روحمان ..............پاکی

به وجودمان............ آزادی

به دست هایمان .......قدرت

به چشم هایمان.........زلالی

به زندگی مان ............عشق

به دوستی مان........... تعهد

و به تعهدمان..............صداقت

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ فخری ]

مبهـوت یك شـكست ،

مغلوب یك اتفاق ،

مصلوب یك عــشق ،

مفعول یك تاوان ؛

خـرده هایـش را باد دارد می بـرد

و او فقـط خاطراتش رامحكم بغل گـرفته ...

 

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد

 

قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 10:23 قبل از ظهر ] [ فخری ]

مبهـوت یك شـكست ،

مغلوب یك اتفاق ،

مصلوب یك عــشق ،

مفعول یك تاوان ؛

خـرده هایـش را باد دارد می بـرد

و او فقـط خاطراتش رامحكم بغل گـرفته ...

 

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد

 

قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 10:23 قبل از ظهر ] [ فخری ]
سوء استفاده از تن سنگسار دارد ...

جزای سوء استفاده از احساس چیست؟؟ ...

آی مردُم ...

احساسم دیگر مرده ... میفهمید؟ چرا ساکتید؟

فقط نگویید ...

نگویید که قتل احساس گنـــاه نیست ...

 

 

//////////////////////////////////

 

و مرا


آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت ..


می روم از قلبت ..


میشوم دورترین خاطره در شب هایت


تو به من می خندی ..


و به خود می گویی:


باز می آید و می سوزد از این عشق


ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی


که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق زیباست و حرمت دارد ..


تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت


سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


تو بمان در شهرت

.........................................


خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد ،

وقتی میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن،

شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش کردن او ختم شود...


[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 10:14 قبل از ظهر ] [ فخری ]


مولا سلام ... حال و هوایم گرفته است

از بغض های کهنه  صدایم گرفته است

آقا بببین که خسته ام از این هوای نفس

تصمیم هایی که برایم گرفته است...

* * *

اینجا خدا میان شعار هم گم است

حرف از طلا و نان شب و نفت  و گندم است

حرفی از انقلاب و اصول و امام  نیست

ارزش فقط شکم سیر مردم است

* * *

این سنت همیشگی جنگ هاست که

یک عده را به لطف ِ امان نامه میبرند ...

مردم اگر گرسنه بمانند هم ولی

با پول خون این شهدا،نان نمیخرند ...

آقا برای مملکت ما دعا کنید ...

این روز ها ابوذر و عمار ها کمند

یک عده با نقاب مسلمان ِ معتدل 

قرآن به نیزه کرده ،دم از صلح میزنند

* * *

آقای برای مملکت ما دعا کنید ...

جان ها فدای گوشه ی سبز ِ قبایتان ...

دارند ساز ِسازش و تسلیم میزنند ...

باید عریضه ها بنویسم برایتان

* * *

یادم نرفته کار به جایی رسید تا

فرزندتان برای شما درد دل کند ...

از جان و آبرو و سر و دست دم زند

در خطبه ای تمام زمین را خجل کند ...

* * *

مولا  شفای هر دل بیمار باشما

مرهم برای زخم سپیدار ، با شما

ما جان بپای عزت اسلام مینهیم ...

دیگر  همین ... عاقبت کار باشما

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 9:48 قبل از ظهر ] [ فخری ]

http://u26.fileup.ir/l/p/2089059/51aae7aafc4300a7/2ba4f8a/51c9ac2d/30/nBnau42X4EjN1gzNycDOx8VM1ITOxAjM2YDO5YDNxEzXwkzMyAjN/67c8f

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 9:42 قبل از ظهر ] [ فخری ]

شرمنده می کند فرزند را ،

 دعای خیر مادر

در کنج خانه ی سالمندان . . .

از کلبه ی رها


[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 7:3 قبل از ظهر ] [ فخری ]

از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...



صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

...



به خوابی هزار ساله نیازمندم

تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

و عادت حمل درای کهنه ی دل را

از خاطر چشمها و پاها پاک کنم

دیگر هیچ خدایی

از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

و آسمان غبارآلود این دشت را

طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد



دم به کله میکوبد و

شقیقه اش دو شقه میشود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق.....




صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!



شناسنامه

من حسینم

پناهی ام

من حسینم , پناهی ام

خودمو می بینم

...خودمو می شنفم

تا هستم جهان ارثیه بابامه.

سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش

وقتی هم نبودم مال شما.

اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم

با من بگو یا بذار باهات بگم

سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

ها؟!



پیست!!

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی....



شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت



کهکشان ها، کو زمینم؟!

زمین، کو وطنم؟!

وطن، کو خانه ام؟!

خانه، کو مادرم؟!

مادر، کو کبوترانم؟!


...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو... یا تو گم شده ای در من... ای زمان؟!

... کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ...

کـــاش !



دیواره ها برای کوبیدن سر ناز کند

گریزی نیست

اندوه به دل ما گیر سه پیچ داده است

باید سر به بیابانها گذاشت!



در

سلام ،

خداحافظ !

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

بازشود این در گم شده بر دیوار...



سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟



بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .



بهزيستي نوشته بود:

شير مادر, مهر مادر, جانشين ندارد

شير مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچكس حقيقت من را نشناخت

جز معلم رياضي عزيز ام

كه هميشه مي گفت

گوساله, بتمرگ



لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند...



و اما تو! ای مادر!

ای مادر!

هوا

همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد

و هنگامی تو می خندی

صاف تر می شود...

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 6:58 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

 

* *
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
**
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
 
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
 
حسین پناهی
 
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*
* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
* *
*می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … ! *
* از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ” *
*فهمیدم *
*پای ” او ” در میان است …*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
**
**اجازه … ! اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد!!!*
**
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
* *
*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود … *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!*
 
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
* *
*این روزها به جای” شرافت” از انسان ها *
* فقط” شر” و ” آفت” می بینی !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

 
* *
*راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!
“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

* *
*می‌دونی”بهشت” کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری…*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡ 
* *
*وقتی کسی اندازت نیست *
* دست بـه اندازه ی خودت نزن…*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا*
*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *
*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو……*
* *
 
 
 
* *
*ماندن به پای کسی که دوستش داری *
* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند …*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*مگه اشک چقدر وزن داره…؟ *
*که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم…*
* *

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 6:55 قبل از ظهر ] [ فخری ]

بر سنگ مزار
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

 

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد داد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی
کاشکی روی تورا میدیدم
شانه بالا زدنت را
- بی قید
و تکان دادن دستت
- که مهم نیست زیاد
.تکان دادن سر را
- که عجب عاقبت مرد افسوس
کاشکی میدم
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 10:24 قبل از ظهر ] [ فخری ]
وقتی عقیده ، عقده خوانده میشود !
و نور چراغ در آب ، مهتاب تلقی !
و متانت زمین زیر برف یخ میزند !
آنوقت است که نان از یتیم خانه میدزدیم و میفهمیم که "دزد" اشتباه چاپی "درد" است!

"احمد شاملو"


 

هرگز از مرگ نهراسيده ام،
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
هراس من – باري- همه از مردن در سرزميني ست،
كه مزد گور كن،
از بهاي آزادي آدمي
افزون باشد.


**
جستن،
يافتن،
و آن گاه،
به اختيار بر گزيدن،
و از خويشتن خويش،
بارويي پي افكندن-

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد،
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.

 

[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ فخری ]

 یادم باشد به کسی حرفی نزنم که ناراحت شود.....

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد....

راهی نروم که بیراهه باشد....

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را....

یادم یاشد همه قرار نیست جوری باشند که من دوست دارم یا هستم

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ...

همه چیز روبه راه است...

تنها....تنها..... دل ما دل نیست....

 

 

[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ فخری ]

baran2 اشعار عاشقانه درمورد باران

آسمان رعدی زد
ابرها غریدند
قطرات باران
نم نم باریدند
بوی آب و کاهگل
تق تق شیروانی
ناله ناودانی
توی کوچه پیچید
کاشکی دلها نیز
چون هوای کوچه
پس از این باریدن
بوی پاکی میداد…

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ فخری ]
حالا همه چیز را فهمیده ام
مدتی است دچار ورم مفاصل شده ام
تنها امیدم بودی
بازوانت را بگیرم
بایستم
راه بروم،
فکر کنم دیوانه شده ام
پرنده ها از گوشه اتاقم به گوشه ی دیگر کوچ می کنند
آفتاب از جیب پیراهنم بالا می آید
و ماه در کنج قالی فرو می رود
ابرها می آیند
در لیوان خالی روی میز می بارند و می روند
دلتنگ توام
در را باز می کنم
شهر پُر شده از بوی باروت و دلهره
از بوی گنده جنازه سربازانی
که به جنگ رفتند
برای هیچ
پنجره را باز می کنم
کوه های یخی آب می شوند
طغیان می کنند به سوی اتاقم
خواب که می روم
از هر مرزی که عبور می کنم
باز می گردد به اتاقم
بیدار می شوم
از گرمای این خط استوا
آه
نیستی که با روسری ات
عرق از پیشانیم پاک کنی
حرفی نیست
دنیا این اندازه کوچک شده باشد
دیوانه هم که باشی
تعجب دارد
دنیا که بزرگ تر بود
بیشتر تو را می دیدم
 

1
این همه جا
کجا می بارد

              این برف بدبخت
نیامده کارگرها آدم برفی ساختن

                              شبیه خودشان


2
کلاه ایمنی بر سر
بیلی

در دست
و خندیدند

           به آدم برفی کارگر


3
آدم برفی

دلِ خوشی از

               باد نداشت
می گفت :
کیلومترها آنطرف تر پایین آمده
باد به این

 شهرش کشانده است


4
خدای او
خدای دیگر گونه ای بود
که برای

 سرنوشت اش می گریست
اما خدای من
هنوز هم

           ساکت بود


5
کار تمام شد
تسویه دادند
آدم برفی

ساک اش را جمع کرد
و تازه فهمید
که او نیز

 انسانِ بی وطنی ست


6
سالهاست

            برف می بارد
اما هیچ آدم برفی
جرات کارگر ساختن را نداشت
برای همین
آدم و حوا
به زمین آمدند

 

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو


من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو


ایینه در جواب من باز سکوت می کند


باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو


جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را


در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

  پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا


شاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم

یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگوپ

باز سکوت می‌کند

 

 
[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 5:5 قبل از ظهر ] [ فخری ]
  • ندای آغاز

كفش‌هایم كو؟
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
? دختر بالغ همسایه ? پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

                                               

 صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاك است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ های تماشا، چكه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه فكر است.
***
سفرهایی ترا در كوچه هاشان خواب می بینند.
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریك می گویند.
***
چرا مردم نمی دانند
كه لادن اتفاقی نیست،
نمی دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب های شط دیروز است؟
چرا مردم نمی دانند
كه در گل های ناممكن هوا سرد است؟

 

 

 

 

صدا كن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراك یك كوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی كرد
و خاصیت عشق این است
كسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت كنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربك های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می كنند
بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم كن
و یك بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یك سنگ
اجاق شقایق مرا گرم كرد
در این كوچه هایی كه تاریك هستند
 من از حاصل ضرب تردید و كبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی كه خاك سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت حكایت كن از بمبهایی كه من خواب بودم و افتاد
حكایت كن از گونه هایی كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری كه چرخ زره پوش از روی رویای كودك گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یك باغ خواهم نشانید

                       

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 4:53 قبل از ظهر ] [ فخری ]
سکوت توبرای من،خدایا،مرگ اجباریست

خداونداغرورمن،برای باردیگرمرد

دگرتاکی؟دل من هم،دراین زندان غم پژمرد

تمام حرف های من همه تکراری وپوچ است

ولی رویای این تنها،رهایی ازغم وکوچ است

نمی دانم گناهم را،ولی دلخوش به امیدم

صدایت می کنم شاید،بگویی که تورادیدم

 


چه سرد و سخت است اين زمين
بي هدف در اين چهار راه خاکي گام بر مي دارم به کدام سو مي روم ؟
نمي دانم...
در انتهاي جاده سوم هجوم نور قلبم را مي فشاردو گرماي آن نگرانم مي کند
اين گرمي سردش مرا تا مرز جنون مي کشاند
چه سرد و سخت است اين زمين حتي گرمايش نيز سوزش سرما را به همراه دارد
شک دارم آيا گرمايش حقيقت دارد؟؟

 

 

 

 

 

 


 

[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ فخری ]

الهی
درد که دادی
درمانم به دست کسی سپردی که نه بهر دردم حبیب می شود نه طبیب
الهی
چه گله کنم از بندگانت که خود عاجزند از رفع نیازهای خُردشان و چه شکوه کنم از تو که هر چه کنی خدایی و من بنده
الهی...
ساختیم دم نزدم/سوزاندیم لب نَگشودم /خرابم کردی هیچ نگفتم و باریدم که خاطر صاحب از برده مکدر نگردد به خلاف
الهی
پادشاهی به مُلکت و من رعیتم به زمینت که نه سزاست پادشاهی چون ترا ندیدن حال خراب رعیتی چو من پس کرم نما و نیم نگاهی به جانب رعیت دار

 

 

 

 

 

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 9:8 قبل از ظهر ] [ فخری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب