X
تبلیغات
سرگرمی

سرگرمی
سرگرمي  
قالب وبلاگ
نويسندگان
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه
چت باکس




از تمامی عزیزانی که تولد مرا تبریک گفته و و در تسلی روح اینجانب مشارکت فرموده اند بسیار سپاس گزارم . مؤدب


موضوعات مرتبط: تفریحی
[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ فخری ]

مبهـوت یك شـكست ،

مغلوب یك اتفاق ،

مصلوب یك عــشق ،

مفعول یك تاوان ؛

خـرده هایـش را باد دارد می بـرد

و او فقـط خاطراتش رامحكم بغل گـرفته ...

 

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد

 

قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 10:23 قبل از ظهر ] [ فخری ]

مبهـوت یك شـكست ،

مغلوب یك اتفاق ،

مصلوب یك عــشق ،

مفعول یك تاوان ؛

خـرده هایـش را باد دارد می بـرد

و او فقـط خاطراتش رامحكم بغل گـرفته ...

 

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!

به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم!

به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!

به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یک دقیقه سکوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!

بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!

بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!

یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد

 

قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 10:23 قبل از ظهر ] [ فخری ]
سوء استفاده از تن سنگسار دارد ...

جزای سوء استفاده از احساس چیست؟؟ ...

آی مردُم ...

احساسم دیگر مرده ... میفهمید؟ چرا ساکتید؟

فقط نگویید ...

نگویید که قتل احساس گنـــاه نیست ...

 

 

//////////////////////////////////

 

و مرا


آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت ..


می روم از قلبت ..


میشوم دورترین خاطره در شب هایت


تو به من می خندی ..


و به خود می گویی:


باز می آید و می سوزد از این عشق


ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی


که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق زیباست و حرمت دارد ..


تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت


سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


تو بمان در شهرت

.........................................


خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد ،

وقتی میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن،

شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش کردن او ختم شود...


[ پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ] [ 10:14 قبل از ظهر ] [ فخری ]


مولا سلام ... حال و هوایم گرفته است

از بغض های کهنه  صدایم گرفته است

آقا بببین که خسته ام از این هوای نفس

تصمیم هایی که برایم گرفته است...

* * *

اینجا خدا میان شعار هم گم است

حرف از طلا و نان شب و نفت  و گندم است

حرفی از انقلاب و اصول و امام  نیست

ارزش فقط شکم سیر مردم است

* * *

این سنت همیشگی جنگ هاست که

یک عده را به لطف ِ امان نامه میبرند ...

مردم اگر گرسنه بمانند هم ولی

با پول خون این شهدا،نان نمیخرند ...

آقا برای مملکت ما دعا کنید ...

این روز ها ابوذر و عمار ها کمند

یک عده با نقاب مسلمان ِ معتدل 

قرآن به نیزه کرده ،دم از صلح میزنند

* * *

آقای برای مملکت ما دعا کنید ...

جان ها فدای گوشه ی سبز ِ قبایتان ...

دارند ساز ِسازش و تسلیم میزنند ...

باید عریضه ها بنویسم برایتان

* * *

یادم نرفته کار به جایی رسید تا

فرزندتان برای شما درد دل کند ...

از جان و آبرو و سر و دست دم زند

در خطبه ای تمام زمین را خجل کند ...

* * *

مولا  شفای هر دل بیمار باشما

مرهم برای زخم سپیدار ، با شما

ما جان بپای عزت اسلام مینهیم ...

دیگر  همین ... عاقبت کار باشما

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 9:48 قبل از ظهر ] [ فخری ]

http://u26.fileup.ir/l/p/2089059/51aae7aafc4300a7/2ba4f8a/51c9ac2d/30/nBnau42X4EjN1gzNycDOx8VM1ITOxAjM2YDO5YDNxEzXwkzMyAjN/67c8f

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 9:42 قبل از ظهر ] [ فخری ]

شرمنده می کند فرزند را ،

 دعای خیر مادر

در کنج خانه ی سالمندان . . .

از کلبه ی رها


[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 7:3 قبل از ظهر ] [ فخری ]

از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم

حدود سه نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا میپرم

و خوب میدانم

سال هاست که مرده ام ...



صـدای پای تو که می روی

صـدای پای مــرگ که می آید . . . .

دیـگر چـیـزی را نمی شنوم !

...



به خوابی هزار ساله نیازمندم

تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

و عادت حمل درای کهنه ی دل را

از خاطر چشمها و پاها پاک کنم

دیگر هیچ خدایی

از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

و آسمان غبارآلود این دشت را

طراوت هیچ برفی تازه نخواهد کرد



دم به کله میکوبد و

شقیقه اش دو شقه میشود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق.....




صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!



شناسنامه

من حسینم

پناهی ام

من حسینم , پناهی ام

خودمو می بینم

...خودمو می شنفم

تا هستم جهان ارثیه بابامه.

سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش

وقتی هم نبودم مال شما.

اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم

با من بگو یا بذار باهات بگم

سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو

ها؟!



پیست!!

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی....



شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت



کهکشان ها، کو زمینم؟!

زمین، کو وطنم؟!

وطن، کو خانه ام؟!

خانه، کو مادرم؟!

مادر، کو کبوترانم؟!


...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو... یا تو گم شده ای در من... ای زمان؟!

... کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ...

کـــاش !



دیواره ها برای کوبیدن سر ناز کند

گریزی نیست

اندوه به دل ما گیر سه پیچ داده است

باید سر به بیابانها گذاشت!



در

سلام ،

خداحافظ !

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

بازشود این در گم شده بر دیوار...



سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟



بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .



بهزيستي نوشته بود:

شير مادر, مهر مادر, جانشين ندارد

شير مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچكس حقيقت من را نشناخت

جز معلم رياضي عزيز ام

كه هميشه مي گفت

گوساله, بتمرگ



لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند...



و اما تو! ای مادر!

ای مادر!

هوا

همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد

و هنگامی تو می خندی

صاف تر می شود...

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 6:58 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

 

* *
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
**
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
 
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
 
حسین پناهی
 
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...*
* *

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
* *
*می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … ! *
* از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما ” *
*فهمیدم *
*پای ” او ” در میان است …*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
**
**اجازه … ! اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد!!!*
**
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
* *
*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود … *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!*
 
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 
* *
*این روزها به جای” شرافت” از انسان ها *
* فقط” شر” و ” آفت” می بینی !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

 
* *
*راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!
“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

* *
*می‌دونی”بهشت” کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری…*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡ 
* *
*وقتی کسی اندازت نیست *
* دست بـه اندازه ی خودت نزن…*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا*
*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *
*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو……*
* *
 
 
 
* *
*ماندن به پای کسی که دوستش داری *
* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند …*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*مگه اشک چقدر وزن داره…؟ *
*که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم…*
* *

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 6:55 قبل از ظهر ] [ فخری ]

بر سنگ مزار
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

 

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد داد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی
کاشکی روی تورا میدیدم
شانه بالا زدنت را
- بی قید
و تکان دادن دستت
- که مهم نیست زیاد
.تکان دادن سر را
- که عجب عاقبت مرد افسوس
کاشکی میدم
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 10:24 قبل از ظهر ] [ فخری ]
وقتی عقیده ، عقده خوانده میشود !
و نور چراغ در آب ، مهتاب تلقی !
و متانت زمین زیر برف یخ میزند !
آنوقت است که نان از یتیم خانه میدزدیم و میفهمیم که "دزد" اشتباه چاپی "درد" است!

"احمد شاملو"


 

هرگز از مرگ نهراسيده ام،
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
هراس من – باري- همه از مردن در سرزميني ست،
كه مزد گور كن،
از بهاي آزادي آدمي
افزون باشد.


**
جستن،
يافتن،
و آن گاه،
به اختيار بر گزيدن،
و از خويشتن خويش،
بارويي پي افكندن-

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد،
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم.

 

[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ فخری ]

 یادم باشد به کسی حرفی نزنم که ناراحت شود.....

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد....

راهی نروم که بیراهه باشد....

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را....

یادم یاشد همه قرار نیست جوری باشند که من دوست دارم یا هستم

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ...

همه چیز روبه راه است...

تنها....تنها..... دل ما دل نیست....

 

 

[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ فخری ]

baran2 اشعار عاشقانه درمورد باران

آسمان رعدی زد
ابرها غریدند
قطرات باران
نم نم باریدند
بوی آب و کاهگل
تق تق شیروانی
ناله ناودانی
توی کوچه پیچید
کاشکی دلها نیز
چون هوای کوچه
پس از این باریدن
بوی پاکی میداد…

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ فخری ]
حالا همه چیز را فهمیده ام
مدتی است دچار ورم مفاصل شده ام
تنها امیدم بودی
بازوانت را بگیرم
بایستم
راه بروم،
فکر کنم دیوانه شده ام
پرنده ها از گوشه اتاقم به گوشه ی دیگر کوچ می کنند
آفتاب از جیب پیراهنم بالا می آید
و ماه در کنج قالی فرو می رود
ابرها می آیند
در لیوان خالی روی میز می بارند و می روند
دلتنگ توام
در را باز می کنم
شهر پُر شده از بوی باروت و دلهره
از بوی گنده جنازه سربازانی
که به جنگ رفتند
برای هیچ
پنجره را باز می کنم
کوه های یخی آب می شوند
طغیان می کنند به سوی اتاقم
خواب که می روم
از هر مرزی که عبور می کنم
باز می گردد به اتاقم
بیدار می شوم
از گرمای این خط استوا
آه
نیستی که با روسری ات
عرق از پیشانیم پاک کنی
حرفی نیست
دنیا این اندازه کوچک شده باشد
دیوانه هم که باشی
تعجب دارد
دنیا که بزرگ تر بود
بیشتر تو را می دیدم
 

1
این همه جا
کجا می بارد

              این برف بدبخت
نیامده کارگرها آدم برفی ساختن

                              شبیه خودشان


2
کلاه ایمنی بر سر
بیلی

در دست
و خندیدند

           به آدم برفی کارگر


3
آدم برفی

دلِ خوشی از

               باد نداشت
می گفت :
کیلومترها آنطرف تر پایین آمده
باد به این

 شهرش کشانده است


4
خدای او
خدای دیگر گونه ای بود
که برای

 سرنوشت اش می گریست
اما خدای من
هنوز هم

           ساکت بود


5
کار تمام شد
تسویه دادند
آدم برفی

ساک اش را جمع کرد
و تازه فهمید
که او نیز

 انسانِ بی وطنی ست


6
سالهاست

            برف می بارد
اما هیچ آدم برفی
جرات کارگر ساختن را نداشت
برای همین
آدم و حوا
به زمین آمدند

 

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو


من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو


ایینه در جواب من باز سکوت می کند


باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو


جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را


در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

  پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا


شاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم

یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگوپ

باز سکوت می‌کند

 

 
[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 5:5 قبل از ظهر ] [ فخری ]
  • ندای آغاز

كفش‌هایم كو؟
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
? دختر بالغ همسایه ? پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

                                               

 صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاك است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ های تماشا، چكه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه فكر است.
***
سفرهایی ترا در كوچه هاشان خواب می بینند.
ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریك می گویند.
***
چرا مردم نمی دانند
كه لادن اتفاقی نیست،
نمی دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب های شط دیروز است؟
چرا مردم نمی دانند
كه در گل های ناممكن هوا سرد است؟

 

 

 

 

صدا كن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراك یك كوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی كرد
و خاصیت عشق این است
كسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت كنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربك های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می كنند
بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم كن
و یك بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یك سنگ
اجاق شقایق مرا گرم كرد
در این كوچه هایی كه تاریك هستند
 من از حاصل ضرب تردید و كبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی كه خاك سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت حكایت كن از بمبهایی كه من خواب بودم و افتاد
حكایت كن از گونه هایی كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری كه چرخ زره پوش از روی رویای كودك گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یك باغ خواهم نشانید

                       

[ دوشنبه ششم آذر 1391 ] [ 4:53 قبل از ظهر ] [ فخری ]
سکوت توبرای من،خدایا،مرگ اجباریست

خداونداغرورمن،برای باردیگرمرد

دگرتاکی؟دل من هم،دراین زندان غم پژمرد

تمام حرف های من همه تکراری وپوچ است

ولی رویای این تنها،رهایی ازغم وکوچ است

نمی دانم گناهم را،ولی دلخوش به امیدم

صدایت می کنم شاید،بگویی که تورادیدم

 


چه سرد و سخت است اين زمين
بي هدف در اين چهار راه خاکي گام بر مي دارم به کدام سو مي روم ؟
نمي دانم...
در انتهاي جاده سوم هجوم نور قلبم را مي فشاردو گرماي آن نگرانم مي کند
اين گرمي سردش مرا تا مرز جنون مي کشاند
چه سرد و سخت است اين زمين حتي گرمايش نيز سوزش سرما را به همراه دارد
شک دارم آيا گرمايش حقيقت دارد؟؟

 

 

 

 

 

 


 

[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ فخری ]

الهی
درد که دادی
درمانم به دست کسی سپردی که نه بهر دردم حبیب می شود نه طبیب
الهی
چه گله کنم از بندگانت که خود عاجزند از رفع نیازهای خُردشان و چه شکوه کنم از تو که هر چه کنی خدایی و من بنده
الهی...
ساختیم دم نزدم/سوزاندیم لب نَگشودم /خرابم کردی هیچ نگفتم و باریدم که خاطر صاحب از برده مکدر نگردد به خلاف
الهی
پادشاهی به مُلکت و من رعیتم به زمینت که نه سزاست پادشاهی چون ترا ندیدن حال خراب رعیتی چو من پس کرم نما و نیم نگاهی به جانب رعیت دار

 

 

 

 

 

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 9:8 قبل از ظهر ] [ فخری ]

اون حس باحال دوران کوچکی (همون کودکی!)


در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم 
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
محمد جواد محبت

 

در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می‌دیدند

روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد

یكی از كاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن

ریشه‌هایم ز خاك بیرون است چند روزی مرا تحمل كن

كاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدندآسان

ابر باران رساند وچندی بعد ده ما نام یافت کاجستان

 

 


[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 6:24 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

سکوتم را نکن باور

که فردا را همانگونه که میخواهم

همانگونه که باید باشد اما نیست

میسازم

سکوتم را نکن باور

که من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

 

 

اینها

که بالای سرم می بینی

دستهای من هستند

که بالا رفته اند

گوشهایم

به این سادگیها

دراز نمی شوند

 

 

 

[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 8:47 قبل از ظهر ] [ فخری ]
 

 

 

پیش‌تر

آن سال‌ها که کورش مرده بود
و ما خواب هفت پادشاه را می‌دیدیم
آن سال‌ها
که خیابان پر از گل‌های کاغذی بود
و چرخ مملکت با خون مردم می‌گشت
اعصاب پدرم را در آسیاب خرد کردند
و مادرم را آموختند همیشه رخت بشوید
و خواهران مرا
که پر از سادگی بودند
و دستشان
همیشه بوی گل گاوزبان می‌داد
به بوی ناخوش ریکا آلودند
و ما را
و سادگی ما را
از مزرعه به چهارراه‌های ولگردی کشاندند


امروز اما
برادرم هنوز عاشق فوتبال است
و برایش مسئله‌ای نیست
که روزنامه‌ها چه می‌نویسند
او اصلابه باغ آگاهی نمی‌آید
و در حالی که شعرهای خیام را می‌خواند
معتقد است
عصیان کامو کامل‌تر بوده است
او به صدای خروس اعتقاد ندارد
و شب‌های پر از فانوس را به باد سپرده است
و یادش رفته است
که گندم‌ها کی سنبله می‌بندند
و کندوهای عسل را
با کنسروهای یک‌و‌یک عوض کرده است
او حیاط خانهٔ ما را
مثل استادیوم‌های ورزشی تزیین می‌کند
و ادکلن «بروت» را
بر عطر گل یاس وحشی ترجیح می‌دهد
و به جای آب زلال چشمه
دوست دارد کوکاکولا بنوشد
او معتقد است
نباید در سیاست دخالت کرد
ولی دنبال سس مایونز
به چندین رستوران سر می‌زند
و اصلا باور ندارد
وقت گران‌بهاتر از ساندویچ است
و قلبش مثل بورس سیمی زمخت است
و عاطفه‌اش را
با آهنگ‌های مبتذل کوچه بازاری
دزدیدند در سال‌های پیش
برادرم هیچ‌وقت در هوای بارانی قدم نمی‌زند
و برایش مهم نیست
که آفتاب باشد یا نه
او هیچ‌وقت گریه نمی‌کند
برادرم می‌ترسد
روبروی آینه بنشیند
او در چهارراه‌های ولگردی پرسه می‌زند
او سرگردان است

دیروز در خیابان زنی را دیدم
که مثل مردها می‌خندید
و بستنی می‌خورد
و با سوئیچ ماشینش بازی می‌کرد
من از آن‌همه بی‌حیایی
غمگین شدم
اما برادرم گفت
متشکرم چه مملکت متمدنی داریم
من به یاد مادرم 

 افتادم
که هیچ‌گاه بی‌چادر به خیابان نیامد
مادرم پر از حیا و نجابت است
و مثل روستا ساده

برادرم از تاریخ فقط
وراجی‌های تقی‌زاده را
یک نثر سلیس ادبی می‌داند
و خواهرم دیگر
برای
چیدن گل حوصله‌ای ندارد
و شیفتگی‌های ظریف گلدوزی از یادش رفته است
و زندگی‌اش پر از دکمه‌های الکتریکی است
و دکمه‌های نجات دهنده
دکمه‌هایی که تلاش شکوهمند خواهرم را ربودند
او کسل شده
و از زور کسالت به خیابان پناه آورد
و روی نیمکت‌های پارک نشست
خواهرم
تمام زندگی پر از تحول خود را
به حجم استراحت‌بخش ماشین
تحویل داده است
او اصطلاح مرسی را قشنگ تلفظ می‌کند
و شخصیتش را
با آخرین مدل‌های مجلهٔ بوردا
اندازه می‌گیرد
پدرم دیگر به آسیاب نمی‌رود
و مادرم دیگر رمق رختشویی ندارد
و جای آن‌همه را
این‌همه ماشین گرفته است
و سهم پدرم از تمام تمدن
تراکتوری است
که پدرم با آن زمین را می‌شکافد
و عجیب خوشحال است
که خودش سوار ماشین است!

بیایید احساس خوشبختی بکنیم
وقتی از خیابان عبور می‌کنیم
بیایید بی‌غیرت باشیم
تا راحت‌تر تفریح کنیم
و فکر نکنیم
به لاله‌ها
این‌ها
آسایش ما را مخدوش می‌کنند
نگاه کن
دریا چقدر مناسب است
برای شنا کردن
بیا شنا بکنیم
هر چند شاعری آن دورها ما را مسخره خواهد کرد

[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 8:44 قبل از ظهر ] [ فخری ]

اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با
... کلمۀ "تن" میشمارند؟ شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی
میشناسید.

اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟

اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در
انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.

آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد
که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند و
هنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.

آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که بالاترین ایرانی از پست ترین عرب
پست تر است؟!!!!

حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار (حقارت پذیری)
را کنار بگذاریم.

بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"

بجای "نفر" بگوئیم "تعداد" و یا "تن"(هرچند عربیست)

بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ"

بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز میشمارند"و.....
 
 
[ شنبه بیستم خرداد 1391 ] [ 8:41 قبل از ظهر ] [ فخری ]
 

 

غریق نجاتم میشوی

وقتی که پلک میزنی

و آنگاست که می فهمم

خدا پلک را برای چه آفرید


* * *


تمام جسارتم که جمع شد

در رادیکال چشمانت تساوی صفر شد

و چون از غرورم توان گرفتم

در مجذور نگاهت

معادله ام دو مجهولی شد


* * *

چه کسی بیدار است

و به اندازه ی یک برگ

که از شاخه ی بیدی به زمین می افتد

هوشیار است


* * *

شب است و سهم من از تو

خزابه های نگاه است

چیزی شبیه نبودن

چیزی شبیه سراب است


مرا پیاده میکنی کنار وعده گاهمان
کنار اولین قرار و آخرین گناهمان


دوباره سرد و بی رمق به من نگاه میکنی
به هم گره نمیخورد ولی دگر نگاهمان




من اعتراف میکنم : ز یاد من نمیروی
تو اعتراف میکنی : به عشق اشتباهمان

توفکر می کنی که من به رفتن توراضی ام
تو فکر میکنی فقط به نیمه سیاهمان

مرا پیاده میکنی درست هشت و نیم شب
کنار خاطرات و لحظه های بی پناهمان

***
گذشته کارم از جدل، به دست ساکی از غزل
هنوز ایستاده ام کنار وعده گاهمان

مردم اغلب غیر منطقی , خود محور و متعصب هستند

درهرحال آنها را ببخش!

اگر مهر

 

 

 

 

 

گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد،

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ فخری ]
 

 

 

من میروم ازین خاک..

 

میگویندکمی دیرم شده..

 

بندکفشم را میخواهم ببندم..

 

اضطراب عجیبی گلوی جانم را می فشارد..

 

روح من برای جسم خسته ام بغض کرده است..

 

چیزی آرام مرا بسوی مرگ می فرستد..

 

نمیخواهم من این مردن..

 

انگار هیچ راهی برای امید نیست..

 

هیچ جایی برای ماندن نیست..

 

اینجا انتهای دنیاست..

 

طنین مرگ به گوش جانم رسیده..

 

گوش کن!

 

چه خوش مینوازد چوپان صحرای خشک وجودم..

 

فریب میخورم که باهرنواختنی خاطره ای از ذهن من پرگرفت..

 

دیگر اما نایی برای جنگیدن نیست..

 

ای مردم به فریادم رسید،عزیز مرا چوپان دروغگو برد..

 

شتابی به یکباره وجودخالیم را درمی نوردد..

 

اضطراب چشمانم خاموش می شود..

 

پاهایم به خواب زمستانی گریختند ..

 

سرخی لبانم به سیاهی شبهای بی تو بودن کشید..

 

صدای پایکوبی فرشته مرگ برسقف وجودم به گوش میرسد..

 

ومن در آرزوی آوای تو میمیرم..

 

از پا افتادم..

 

یادتو دیگر گرم نیست..

 

میان قلب سرد من یخ زده به کناری افتاد..

 

هنوز روح از قله جانم نگریخته است..

 

اما من مردم همان دم که آرزوی تکرار تو پرپر شد..

 

جسم من هنوز نفس می کشد..

 

مرگ من اما مرا می بلعد..

 

ومن ..

 

ومن عاشقانه به سویش می روم..

 

 

چیزی نمانده که امروزم جانش را به خواب تسلیم کند

هر سلامی که امروز زاییدم، بر دردناکی این جانکندن شبانگاهی دامن می زند

تن خاطراتم چرکین است

آه! فردای من! کجایی؟ که دلم گرمابه ی فراموشیت را می خواهد

در تب کابوس های اجتماعی امروزم می سوزمش

کابوسهای من نمی رقصند

آنها همزاد رختهای بی تنِ آویزانند

همزاد دیوارهای بی سقف

همزاد سکوتهایی که در من جاودانه می شوند

 

 

 

تخته پاره های کشتی شکسته ای،
در میان لای و گل نشسته بود.
شعله های بی امان آفتاب،
راه هر نگاه را،
تا کرانه بسته بود.
ما میان زورقی به روی آب.

ناگهان پرنده ای،
از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را
در فضا کشید:
-" ناخدا کجاست"؟

شاید این پرنده،
روح ناامید یک غریق بود،
در کشاکشی میان مرگ و زندگی،
در کمند پیچ و تاب ها.

شاید این صدا همیشه جاری است
در تلاطم عظیم آب ها!

سال ها و سال هاست،
بازتاب « ناخدا کجاست؟»
در میان تخته پاره های هستی من است.
مثل این که روح من
با همان پرنده همنواست،
زانکه این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست.

  

ای شكستها و ای نااميديهای من
ای تنهايی ها و ای گوشه نشينی های من
شما نزد من از هزار پيروزی عزيزتر هستيد و در دل من از افتخارات همه شهرها شيرين تر
ای شكستها و ای نا اميديهای من
ای شناخت من نسبت به خود و ای يافتن خواری من
من بوسيله ی شما دانستم كه هنوز يك جوان خطاكار هستم و ديگر تاج آلاله های پژمرده و فانی مرا فريب نمی دهند.من بوسيله ی شما به تنهايی و گوشه نشينی رسيدم و طعم گريختن و خوار شدن را چشيدم
ای شكستها و ای نا اميديهای من
ای شمشير برنده و ای جوشن درخشان من
در چشمان شما چنين خوانده ام كه هرگاه انسان بر تخت سلطنت نشيند، برده می شود و هرگاه مردم از درونش آگاه شوند، كتاب عمرش بسته می شود و هرگاه به اوج كمال رسد، به قتل می رسد
انسان مانند ميوه ايست كه چون بر زمين می افتد زير پا له می شود
ای شكستها و ای نا اميديهای من
ای دوست دلاور محبوب من! تو تنها كسی هستی كه سرود ها و فرياد ها و سكوت های مرا می شنوی و جز تو كسی با من از تپش بالها و بانگ دريا ها و صدای انفجار آتشفشانها در ظلمات شب سخن نخواهد گفت و تنها كسی هستی كه از صخره های مرتفع درونم بالا می روی
ای شجاعت ناميرای من! در هنگام طوفان با من خواهی خنديد و گورهايی برای آنان كه از من و تو می ميرند حفر خواهيم كرد و با عزم و استواری در برابر چهره ی خورشيد خواهيم ايستاد تا شكوهمند و خوفناك باشيم

*******

و در آخر
خدايا به خاطر تمام داده ها و نداده هايت شكر گذارم چرا كه يكی نعمت است و ديگری حكمت
خدايا  به اندازه توانم سختی ده و يا توانم را بيشتر كن تا زانوانم خم نشوند

 

 

 

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 10:0 قبل از ظهر ] [ فخری ]

آقا جان . دیگر نمیگویم بیا . هر وقت خواستی بیا اما خسته شده ام . نیامدنت به کنار

از اینها خسته شده ام . از همه . وقتی نمی آیی با خودم میگویم یعنی دوره و زمانه از این بد تر

هم میشود که تو برای آنها ظهور کنی؟ ! لابد میشود دیگر! وگرنه الان که خسته ایم می آمدی

آقا شما منتظر کسی بوده ای تا به حال؟ نبوده ای قربانت شوم . اگر بودی که می آمدی

باز با خودم میگویم شاید ما به آن اندازه منتظر نبوده ایم . باید برای آنها ظهور کنی . آنها از ما

منتظر تر و خسته ترند لابد .

آقا جان هر وقت خواستی بیا فقط به من بگو چه کنم ؟ با این خستگی با این دنیا . زمانه . روزگار

چه کنم وقتی نیستی ؟ هان؟ ! درویش مصطفی میگوید : حکما امتحانه سخت با ش. یک نفر

میگوید صبر داشته باش صبر داشته باش. یک نفر میگوید همین روزها می آیی . هر وقت

خواستی بیا . بیا تمامش کن

 

 

 

 

 

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم،

که در آن دولت خواموشیهاست .

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

 

و ندایی که به من میگوید :

 گر چه شب تاریک است

 دل قوی دار،

سحر نزدیک است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینه صبح تو را می بیند .

 

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

 نه؟

از آن پاکتری .

تو بهاری ؟

 نه،

 بهاران از توست .

از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

  

 

 

این بازی - به هیچ وجه - دوستانه نیست

  این کاملا از خطاهای تو معلوم است

  سوووووووووووووت

  این بازی خانگی نیست

  از شعار هوادارانت معلوم است

  سوووووووووووووت

  این بازی

  بازی نیست

  از چشمهایت معلوم است

 

 

دیوانه ای که در شهر میچرخد

اگر چه بخت سیاهی دارد

اما

بلیت بخت آزمایی خیلی هاست

اگر به حرفهایش گوش دهند

و گوش شنوا برای دهان های بسیاری

که وقتی حرفهایشان تمام شد

چند کلمه ای فحش میهمانش کند

دیوانه ای که در شهر میچرخد

دهان اگر بگشاید ...

حرفی نمیماند وقتی میدانم نمیگشاید دهانش را

مثل بختش

دیوانه ای که در شهر

میچرخد دور سر تمام دوستان و دشمنان

در حالیکه دنیا دور سرش میچرخد

و میگذارد دنیا برای خیلی های دیگر بچرخد

دیوانه ای که در شهر میچزخد کاملا دیوانه است

چون حالش از شهر به هم میخورد

اما کارش را به پیاده روهای همین شهر کشانده

دیوانه ای که در شهر میچرخد

آدم را دیوانه میکند

از اینکه میفهمد حرفهایش را نمیفهمند

و از اینهمه چرخیدن

دیوانه ای که در شهر میچرخد ...

میچرخد دیگر

 

  

  روی چوبه ی دار راه میروم . قدم به قدم .

  بر میگردم . قدم به قدم.

  باید بپرم ؟ شیر یاخط؟

  سکه ای نیست . مهری که دم دست است به هوا می اندازم

  نه شیرنه خط .

  مهر میشکند . مهر خاک میشود .

  میآیم روی چهار پایه . طناب را می اندازم دور گردنم .

  عرق کرده ام . نمیترسم . اینجا گرم است

  میگویند آرزویی نداری؟

  چرا میخواهم دو رکعت نماز بخوانم . آب نیست . آتش هست .

  تیمم میکنم. خاک مهر  و نیت و ...

  خدایا این چند وقت جهنم را تحمل کردم . یعنی از اینجا میروم بهشت ؟

 

 

   

 

 

 

سلام دکتر

   - سلام قرصاتو خوردی؟

  :آره خوردم به در و دیوار یه کم زخمی شده

  - چی شده ؟

 : میخواست بپره بلد نبود

  - چی چی بلد نبود ؟ خودم یادش دادم

  :آره اونم داد به بغل دستیش . میکشی؟

  - نه بلد نیستم

   : چی چی بلد نیستم ؟ خودم یادت دادم

   ـ آره یادم رفت . یادم رفت بهت بگم یکی نقاشیاتو میخواد

  :  بگو هنوز روشنش نکردم

  - خب روشنش میکردی

  : آخه هر دفه سیگار میکشم . تا روشنش میکنم میسوزه

  - آره . دلت ؟ بوش همه جا رو برداشته

  : نه بابا اون که خیلی وقته بوش همه جا رو برداشته  اما گذاشته سر جاش

  - تو همه ی تابلوهات اتیش گرفته ؟

  : گر گرفته . من سیگار میکشم . تو هم سیگار میکشی . اما این کجا و اون کجا ؟

  - همین دور و برا  بگرد پیداش میکنی

  : ایول . تمام دور خودمو میگردم بلکه پیدا شد

  - تو نمیخوای آدم بشی؟

  : آد م تا زمانی که آدم بود آدم بود

   این یه امر ثابت شده ست مگر اینکه خلافش ثابت بشه

  -  چه جوری ثابت بشه ما که مدرک نداریم

 : من ندارم تو که دا ری . مهرم که داره . خودم دیدم . مهر باطل شد داره

  - معتبر نیست

 :  آره اعتبارش منم

  - خوبه . بابا اگه خوب بشی میتونی بری زندگی کنی

  : نه اونجوری زندگی نمیذاره زندگی کنم

  - آره خدا هم نمیذاره من بندگی کنم

    

   : دکتر تو واسه چی اینجایی؟

   - جهت طبابت عزیزم

  : آهان طبابت یعنی آدم طب داره . طب ۴۰ درجه . یعنی حالش بده 

   ببرینش دکتر .

  - تب داری ؟

  : نه دکتر . سردمه . دارم یخ میزنم . نمیبینی مگه بهمن آوار شده رو سرم .

  باز رفتم تو کوه داد زدم . گفتم نمکیه . نون خشکیه . یه عالمه آدم داد

   میزدن نمکیه . منم فهمیدم که واقعا نمکیم .

  همه مردن . همه بهمنگیر شدن .کسی تو کمپ منتظر من نیست .

  - تو چرا میگی نون خشکیه نمکیه ؟

 : آهان . خوب گوشاتو وا کن بهت بگم . در واکن بدم ؟

  - نه بگو . من یاد داشت میکنم

  : آره از بچگی بهم میگفتن تو خیلی با نمکی . منم میگفتم نمکیه 

  نون خشکیه . اما همه میخندیدن فامیلا بهشون بر خورد .

  دوستام میگفتن تو بچه پولداری ولی من نمکی بود م .

  هنوزم هستم مگه نه دکتر؟ اصلا گوش میدی؟ گوشیو بده تماس بگیرم

  - گوش میدم . با کی تماس بگیری ؟

  : گیر نده  . من میگیرم تو ول کن . خوبه ؟

   - آره . بقیه شو بگو

  : بقیه ش مال خودت دکتر .

  - بقیه ی ماجرا . بگو دیگه . تو بالاخره پولداری ؟

  : آره میگن پولدارم اما من نمکیم . میدونی واسه چی زده به سرم ؟

  - کی زده تو سرت ؟

  : آهان رفیقام . زدن تو سرم . پولام و برداشتن بردن . منم آوردن اینجا .

  من نون خشکیم . نمکیم مگه نه ؟ تو که میدونی دکتر ؟

  - آره . ولی تو مسافر نمیخوای؟

  : مسافرا رفتن مسافرت . تو چرا موندی؟

  - من ؟ من دیوونه ها رو مسخره میکردم . بعدا دکتر شدم .

  گفتن باید بیای اینجا .قراره من دیوونه ها رو معالجه کنم .

   الان حدود دویست و بیست و دو ساله دارم این کارو میکنم

  گفتن باید هزار سال اینجا طبابت کنم

  : ایول دکتر . تو بابای منو میشناسی پس .

  اونم هفتاد سال پیش اینجا بود .   همونی که ماهی بود بدون آب میمرد . 

  همونی که همیشه تشنه بودا . بابا چرا یادت نمیاد . تو مخ تو چی ریختن؟

  - شنیدم بابات قبلا تعزیه میخونده . آره ؟ همونه ؟

  : من تعزیه نمیدونم . بابا همیشه میگفت عطش .

  میگفت من ماهیم . دریا   میخواست .

  همیشه گیر میکرد به قلاب . نمیذاشت مادرم قلاب بافی کنه .

   - من حتمی باباتو میشناسم .

  : هو مگه خودت بابا نداری؟

  - چرا داشتم . یه دونه . کشتمش .

  :ایول خوبه . به هر حال مرگ حقه . اجلش رسیده بوده حتما .

  این شتریه که در خونه همه میخوابه . فقط در رو باز نکن دکتر

  کثیف کاری میکنه .وقتی میکشتیش هیچی نگفت دکتر؟

- چرا گفت آخ

  : آخی . طفلک حتما  دردش گرفته . اما مردن که درد نداره دکتر .

  دیدی خالی بستی ؟

  - من و تو که درد داریم . نداریم ؟ اگه نداریم مرض که داریم .

  مگه ما نمردیم ؟ خب پس یه مرگمون هست دیگه .

  البته تا نظر بزرگترا چی باشه . !

  : موافقم . راستی یادم رفت بهت بگم دکتر تو دیگه بزرگ شدی .

   بهت تبریک میگم

   ـ ممنون . تو که هنوز عینک نخریدی . !!!!!!

   : میخرم بابا . آخه به دیوونه ها که حقوق نمیدن .

    درسته که کلی کار میکنیم . اما پول نمیدن دکتر .

   هیشکی حواسش به ما نیست ؟

  - حواس؟ از بس که سرده بی حس شدن . دیگه حس ندارن . پول دارن .

  : پول خوبه دکتر . واسه ادم رفیق میاره .به شدت با معرفت .

  با مرام . من داشتم که میگما اونا که زدن تو سرم نا رفیق بودن .

   گوش میدی دکتر؟

   - باشه دارم تمرین میکنم . گوش نمیدم اما اگه بخوای فحش میدم .  

    ........... !!!!!!!!

   : خودتی .

 

 

 : سلام دکتر بزرگ شدی !

 - چشمات بزرگ میبینه

 : آره باید عینک بزنم آدما رو بهتر بشناسم . دیروز فهمیدم نویسنده ها 

  جغدن .   روزا میخوابن شبا میرن شکار .

  - شنیدم رفته بودی کوه به خدا فحش بدی اما هر چی گفتی به خودت برگشته

  : آره دکتر . خیلی خوبه که تو گوش داری . میخوای فحش بدم ؟

  - نه بیا قرصاتو بخور

 : نه جون دکتر . دوتا فحش بدم اگه خوشت نیومد  خودت فحش بده 

  - ولش کن . بگو ببینم تازگیا مسافر همت نداشتی ؟  

  : همت نه . من تو خط ولیعصرم . عصرا بیا ببین چه خبره .

  مردم تو هم وول میخورن . هواش حسابی دو تاییه . این ولیعصر واسه ما

  ولیعصر بشو نیست

  ـ آره بیا بریم امامزاده .

  : نه خره نریا . من رفتم هیچ خبری نبود . طیب هم میره کلیسا

  هیچکی دیگه شفا نمیگیره . قراره نسلمون منقرض بشه

  ـ آره منم یه چیزایی شنیدم

 : دکتر تو خیلی خوب میشنوی. فحش بدم ؟

  - نه فحش مال بچه کوچولوهاست !

  : آره دکتر تو چقدر بزرگ شدی

 - عینک بخر یادت نره

  : باشه ولی بچه کوچولو ها فحش خار و خاشاک میدن

  بد بخت شماها فکر میکنین گریه میکنن . اینا همشون فحش میدن

  بی   بی تربیتن .

 ـ باشه هر چی که تو میگی اما تو خوب میشنویا . فحش بدم ؟

  : خب دکتر از اول بگو تو هم دیوونه ای دیگه

  - آره نمیبینی عینک دارم ؟

  : چرا چرا . اما  آخه تو کفن پوشیدی . بوی کافور میدی . عطر گلاب داری .

  چشمات رنگ و رو رفته شده . صورتتو انگار انداختن تو رخت چرکا

  دکتر تو چرا نمیذاری من بهت فحش بدم ؟

  ـ بگو

  : دکتر تو چقدر شبیه منی؟ !

 

              

 

                                          

 این باغ که همان باغ میماند

گیرم خانِ دهِ بالا آب را ببندد

باغ لب تشنه بماند

باغ آفتاب سوز بشود

همه میفهمند ریشه ی درختی به لب آب رسید و برگشت

گیرم که بیایند شاخه ای را از درختی ببرند

شاخه علم میشود سر ِ دستهای باغ

گیرم که خار بر گلوی غنچه ای بنشیند

اصلا گیرم تمام این ۷۲ سرو باغ را بکوبند به تبر

باد تازیا نه بزند به این بید ها

بیدها بلرزند

بیدها گریه کنند

شبهای باغ که بدون ماه نمیماند

چشمه جای دیگریست

 

 

من چه فرقی دارم آخه با یه دیوونه ی دیگه ؟

با یه دیوونه که هر وقت  هر چیو میبینه میگه

با یه دیوونه که هر وقت مرده میبینه میخنده 

 هر جایی میره میپرسه  آقا قبر خالی چنده؟

آدما بازیچه هستن آدما بی غم نمیشن

این روزا کی فکر برفه ؟ آدما آدم نمیشن

میگه اهل گریه نیستم واسه خنده غم زیاده

روی خاک ادم ندیدم زیر خاک آدم زیاده

میگه از تو آسمونا موهای سفید میریزه

خدا پیر شده گمونم آیه ی جدید میریزه

یه دیوونه یه دیوونه واسه ی دلش میخونه

میخواد عین عاقلا شه اما هیچوقت نمیتونه

دم یاسای تو باغچه با خدا قرار میذاره

روی قبرش مینویسن این دیوونه اسم نداره

 

 

بارون که اومد  دلم گرفت . گفتم میرم امامزاده

کالباس هم گرفتم بردم .

رسیدم  اما پسره که فال میفروشه نبود

بارون هم اون بارون نبود

منم اون آدم نبودم

کالباس رو از جیبم در آوردم

هر چی دنبال گربه هه گشتم نبود

سر و کله یه گربه پیدا شد اما اون گربه نبود

کالباس رو گرفتم جلوش  از دست من نگرفت

(اصلا وقتی دیدم اون گربه نیست نمیخواستم بهش کالباس بدم )

گفتم به درک . کالباس رو گذاشتم تو جیبم . خدا  خدا میکردم که بارون شدید بشه اما نشد

گفتم اینقدر خیس میشم که بارون خسته بشه

هیچکس هم نیست که چیزی بهم بده  گردن و صورتمو بپوشونم

نشد

هیچی مثل سابق نیست

نه من

نه تو

نه بارون

نه من نه تو نه بارون . هیچی مثل سابق نیست

بیخیال شدم  . ادامه دادم این پیاده روی های شبانه رو

شاعر شدن کار سختیه جزو مشاغل با سختی زیان آور

البته بعد از عاشق شدن

- این دریوریا چیه که داری میگی؟ مردم دارن نگاهت میکنن

خب به درک سطح شعور اونا رو میشه از چترای روی سرشون فهمید

- هر چی که تو میگی  فقط اینا رو میشه آروم تر هم گفت

آره حق با توئه . نه حق با منه . نه با بارونه

آدما بازیچه هستن آدما بی غم نمیشن / این روزا کی فکر عشقه ؟ آدما آدم نمیشن

حالم تو تشت آب بازی منتظر یه همقده

چه جوری بگم حالم بده /

- حالت بده ؟ باید بری دکتر

من از دکتر بدم میاد  . منو ببرین پیش یه مهندس راه و ساختمان  این پیاده رو ایراد داره

میگه اهل گریه نیستم / واسه خنده غم زیاده

روی خاک آدم ندیدم / زیر خاک آدم زیاده

- آره اما موقع بارون آ دما کم میشن خیابونا خلوت میشه

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟

- با من کل کل میکنی پسره ی  ...

میخوای تو هم برو مگه من گفتم بیای ؟ خودت آویزون شدی

 - خره اگه منم برم که تو دخل خودتو میاری

اگرم نری دخل تو رو میارم  فکر کردی کم فحش و تیکه بلدم ؟ چند تا که بارت کنم میری

- من عادت کردم  . این خیابونا هم عادت کردن . تو فقط هارت و پورت داری

ببین به خودت فحش نمیدم به خدات فحش میدما

/ خدا زنگی خدا مسته / خدا دست تموم قاتلا رو یک تنه از پشت سر بسه/ 

خدا لات خیابون / آسمون جل خیره و خود سر/ خدا گردن کلفت بی پدر مادر/

 - اینم مربوط میشه به خودت و خدای خودت

خیلی پر رویی چی میخوای ؟

- محبت

دیدی خیلی خری؟ بد بخت همه میدونن من محبت کردن بلد نیستم  اگه بلد بودم که ...

- بگو به کاهدون زدم دیگه

زدی

- باشه مهم نیست برای همینه که من با بقیه فرق دارم 

/ گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد  / کاهدونم لازمه

تو که دست از سر من بر نمیداری   دنبالم بیا منم میخونم

ببار ای ابر بهار / بر کو ه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبهای سرخ یار ....

تو همون حس غریبی که هیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی ....

حالم تو تشت آب بازی .....

چه جوری بگم حالم بده

 

 

 

من هم یک درختم مثل بقیه درختها

بین زمین و آسمان اما 

من همین یک اردیبهشت مانده برایم که تویی

یعنی سهم من از اینهمه سال و فصل و ماه یک اردیبهشت نمیشود ؟

هوای اردیبهشتت یخ زده

مگر من چه خواسته ام ؟

خواستم یک نفر بیاید تاب آویزان کند روی شاخه هایم

تاب بخورد

تاب بخورد

بخورد به پست مطلب جدید

خواستم یک نفر بیاید به شاخه هایم شالهای مشکی آویزان کند

که عطرشان بپیچد به تنم برای تمام فصول بهار باشد

درست وسط وسط بهار

یک باغبان خواستم

میدانم از سرم هم زیاد است اما ...

من هم یک درختم مثل بقیه درختها

فقط شته زده به سرم

میترسم بزند به ریشه های باور و اعتقادم

هر کس می آید یک تبری میکوبد

دارم از پا در می آیم

که در می آیند

بله اگر تبر بخوری قوی میشوی

استوار میشوی

سرو بودم

بید شدم ، خم شدم

بس نیست؟

تبر برای بت است

من فقط یک درختم مثل بقیه درختها

بین زمین و هوا

من یک خاک خواستم که ریشه کنم در تنش

هوای اردیبهشت یخ زده

یخ کردم

 


[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 9:33 قبل از ظهر ] [ فخری ]
[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 8:51 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

 

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

ای گل تازه که بوئی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ؟

که جفا سازد و صد جور برای تو کشد ؟

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خون من زار نمی باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز ، اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پامال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو ، کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

طاقتم نیست ، از این بیش تحمل تا کی

سبزه‘ دامن نسرین تو را بنده شوم

ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم

گره ابروی پرچین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم

طرز محبوبی و آیین تو را بنده شوم

الله الله زکه این قاعده آموخته ای

کیست استاد تو ، اینها ز که آموخته ای

اینهمه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم

همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

 

سوی او گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 8:45 قبل از ظهر ] [ فخری ]
 

 

غریق نجاتم میشوی

وقتی که پلک میزنی

و آنگاست که می فهمم

خدا پلک را برای چه آفرید


* * *


تمام جسارتم که جمع شد

در رادیکال چشمانت تساوی صفر شد

و چون از غرورم توان گرفتم

در مجذور نگاهت

معادله ام دو مجهولی شد


* * *

چه کسی بیدار است

و به اندازه ی یک برگ

که از شاخه ی بیدی به زمین می افتد

هوشیار است


* * *

شب است و سهم من از تو

خزابه های نگاه است

چیزی شبیه نبودن

چیزی شبیه سراب است

مرا پیاده میکنی کنار وعده گاهمان
کنار اولین قرار و آخرین گناهمان


دوباره سرد و بی رمق به من نگاه میکنی
به هم گره نمیخورد ولی دگر نگاهمان




من اعتراف میکنم : ز یاد من نمیروی
تو اعتراف میکنی : به عشق اشتباهمان

توفکر می کنی که من به رفتن توراضی ام
تو فکر میکنی فقط به نیمه سیاهمان

مرا پیاده میکنی درست هشت و نیم شب
کنار خاطرات و لحظه های بی پناهمان

***
گذشته کارم از جدل، به دست ساکی از غزل
هنوز ایستاده ام کنار وعده گاهمان

مردم اغلب غیر منطقی , خود محور و متعصب هستند

درهرحال آنها را ببخش!

اگر مهر

 

 

 

 

 

گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد،

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

 

 

 

شلیک می کنم

به زمین

به آسمان

اما خودم

به دوش خودم نعش می شوم

 

 

بیا ای کارگر !

ای در نبرد زندگانی گرد رزم آور !

بجنب از جا،

بجنب از جا چو موج مست توفانزا،

که خیزد از دل دریا،

غریو انداز و خشم آگین و ویرانگر-

                                    که لرزد پشت دژخیمان،

                                       که غلتد کاخ استمگر،

                                       دگر گون گردد از بنیاد این نظم ستمگستر .

بیا ای کارگر !

ای پیشتاز خلق و جنبش را مهین رهبر،

بیا ای از غریوت در جهان بر دشمنان محشر.

بیا هنگامه بر پا کن،

بر استبداد غوغا کن،

به پا شو، شور بشکن بشکن زنجیر بالا کن .

بخون کش دیو استثمار این غفریت غارتگر-

که این غول از تو میترسد نه از بمهای آتشبار مرگ آور .

                        تو پیشاهنگ خلقی و رهایی بخش این کشور .

بیا ای کارگر!

بیا ای در نبرد زندگانی گرد رزم آور

ایا سنت شکن نیروی دورانساز عصیانگر .

 http://zibasazweb.persiangig.com/weblog/ax/5.gif

 

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 8:15 قبل از ظهر ] [ فخری ]
سوال:

19- از ميان تعدادي زن و مرد برهنه، چگونه مي توان آدم و حوا را شناخت؟


18- فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید. در ایستگاه اول ۶ نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم ۳ نفر بیرون می روند و پنج نفر وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟

17- هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند ؟


16- جزاير «لانگرهانس» در كجا هستند؟


15- شخصي تخم مرغ را دانه اي 70 ريال خريد و دانه اي 50 ريال فروخت و سرانجام ميليونر شد! چطور چنين چيزي ممكن است؟


14- منظور از «كانت واز بود» چيست؟

13- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟


12- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميکشد تا تمام قرصها خورده شود؟


11- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟

10- عدد 30 را به نيم تقسيم کنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنيد چه عددي به دست مي آيد؟

9- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برايش باقي مانده است؟


8- اگر تنها يک کبريت داشته باشيد و وارد يک اتاق سرد و تاريک شويد که در آن يک بخاري نفتي يک چراغ نفتي و يک شمع باشد اول کداميک را روشن ميکنيد؟


7- فردي خانه اي ساخته که هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به اين خانه نزديک ميشود اين خرس چه رنگي است؟


6- مي دانيم كه در بهشت هر چه بخورند دفع نمي شود، در این جهان چه چیزی با این امر شباهت دارد ؟
5- اون چیه که خودش آب، دُشمنش آب؟

4- اون چیه كه هم انسان دارد، هم تخم مرغ و هم جاده؟

3- کدام حیوان و پرنده ای هستند که اگه اسمشونو برعکس کنیم همون میشه؟


2- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟


1- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به کشتي برد؟

 

جواب در ادامه مطالب



ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 10:24 قبل از ظهر ] [ فخری ]

 

يك مردِ روحاني، روزي با خداوند مكالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟"*

*خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت كرد و يكي از آنها را باز كرد؛مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يك ميز گرد بزرگ وجود داشت كه روي آن يك ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت كه دهانش آب افتاد.!*

* *

*افرادي كه دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظرقحطي زده مي آمدند..

آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند كه اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر كدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر كنند. اما از آن جايي كه اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..*

*مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"*

*  *

*آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز كرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يك ميز گرد با يك ظرف خورش روي آن، كه دهان مرد را آب انداخت!*

*افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه كافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"*

*  *

*خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يك مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند كه به همديگر غذا بدهند، در حالي كه آدم هاي طمع كار تنها به خودشان فكر مي كنند!"*

 

 

 

 

کلاغ به همه می گفت که جان می دهم برای جوجه هایم! کلاغهای باغستان از این بابت همیشه او را می ستودند. مگر کسی جرات می کرد دانه ارزنی را از منقار جوجه ها به یغما ببرد! روزی بر حسب اتفاق روباه تسلط یافت بر کلاغ و جوجه هایش. روباه دو انتخاب پیش روی کلاغ مادر گذاشت: یکی از جوجه ها یا خود کلاغ مادر. کلاغ گفت اگر خودش خورده شود همه بچه ها بی سرپرست می شوند. پس بهتر که یکی از دست برود تا همه. روباه جوجه ای را برداشت و برد. ماجرا چندین بار تکرار شد و هر بار کلاغ با همان دلیل و منطق قبل یکی از جوجه ها را به روباه می داد. روزی رسید که دیگر جوجه کلاغی نمانده بود! آن روز بود که همه کلاغ را آنطور که بود شناختند!

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ] [ 6:14 قبل از ظهر ] [ فخری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب